تبليغاتX
یادداشت های یک قبضه خاک
از خاک در خاک
 

دل را كه  به بهايي ناچيز

بر با د دادي،

لاجرم ،

 نوبت به حرٌاج ِ تـن خواهد رسيد!

پ ن: دل َ م سخت بی تاب ِ تجربه ی زمینی بود .

 

http://ta-rahayee.blogfa.com/8611.aspx

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:20  توسط تسلیم خاک  

به قعر

شهر

راه  دارد

تا تباهی

جایی که ایستاده ام در هوای تو

شبیه پرتگاه

نگاه ام به پشت سر

مهلک بود و موحش

میخوانند مرا زمینی ها

تا بدرند از هم

هستی را

آنسو تر منتظرانی

توامان با انتظار

ایستاده اند

این سو من

طاق صبوری ندارم;

نیمه ی ماه بود

نه قصد ندبه خواندن داشتم و

نه استغاته

از مصلح را

من

بی حجاب

بیرون  میرفتم

از دنیایی که تنگ ِ مان بود

و آنهایی که ننگ مان شد

تو

در خواب هایت ماندی

و  زاده ی زیبارویانت را

غسل تعمید می دادی

 و محو تماشای

دست آویز خود بود

که من

کوبه ی در  می کوبیدم  

       .........

تو

 در را باز نخواهی کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:37  توسط تسلیم خاک   | 

 

دنیا آخر دارد٬ آخر ِ دنیا آغاز ِ رهایی از قفس ِ آن است

آخر ِ دنیا٬ یعنی شروع

یعنی ابتدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:49  توسط تسلیم خاک  

 اسطوره

شنیدی صدای فروریختن درون- ام را؟!

 همچون صدای  ِ

شکستن  ِ استخوان های هکتور

زیر گام ستوران ٬

اینگونه آوازه ام

در جهان پیچید

که من بی سلاح بودم

در نزاع تن به تن

از بهر زیبارویی دیگر٬

اسطوره تنها یک بار دیگر دستانم را نگه دار

نه همچون گیل گمش در پی عمری جاویدان ام

نه در پی ِ عشق جاوید

این بار

تنها

نامی جاوید را میجویم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:32  توسط تسلیم خاک   | 

 ...........

اینجا دیگر توبه ایی پذیرفته نخواهد شد

و بازگشتی در کار نخواهد بود.

جسمم را به انحصار ِ  انتحاری در اتاق فرامیخوانم

و روحم را به آزادی علنی ٬

که٬  امتزاج مان خطایی فاحش بود

که ٬ حلالت باشد  آزادی

که ٬

من بد نام  ِ ننگ   ِ

 تو شدم

     ............

پ ن: یکی بیاید و بگوید تمام شد به خدا٬ از مصیبت گذشتم ٬ هشت روز و چهار ساعت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:3  توسط تسلیم خاک  

 

"سنگین و بی سوال می وزد این اضطراب  ِمدام ٬

نه دی٬ نه آذر٬ نه اردی- بهشت ....... "

 

پ ن : چون اردی-بهشت گردد٬ زمین دوزخ گشت از بهر من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط تسلیم خاک  

 

 کـــــورتاژ میکردیم

نطفه ی ناخواسته ی زنده- گی را

که بارور شده بود

از اصلاب  ِ سـترون  ِ روزگار

و ارحام نابالغ  ِ مادرَ م زمین

موالید ِ ثلاثه ما بودیم

که عمــــــــــری زیستیم

و حاصل ِ بیحاصل  ِ

هم خوابگی  ِ محارم  ِ خود بودیم!.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:2  توسط تسلیم خاک   | 

 

 از  خاک

 در خاک

و از آغاز

به  انتها

اندیشیدن٬

 آغازم

 پایانی

بیش نبود

زمان 

می گذرد حتی اگر عدم باشد

یک سال ٬

من بزرگ که نمی شوم

هیچ

پیر و

پیر می شوم !

یاد نمیگیرم

که هیچ

بر باد می دهم !

تباه می کنم !

پ ن : نجات دهنده باید هم٬ در گور خفته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:36  توسط تسلیم خاک  

 

گرگ و میش خنک ِ پاییزی تمام تنش را مور مور میکرد

حقیقت داشت که” بادها خبر از تغییر فصل می دهند”٬ اما او دیگر متوجه هیچ چیز نبود.

ترس و دلهره ایی به خود راه نداد ٬  سکوت٬ تنهایی و سیاهی همراهان ِ همیشگی اش٬ با او بودند.

بیلچه ی باغبانی را برداشت و در باغچه ی امتداد ِدیوار حیاط  شروع کرد  به کندن گودالی عمیق٬   

با جدیت می کَند مثل اینکه دنبال گم شده ایی باشد.

چه قدر آرزو میکرد گودالی به طول قدش حفر کند برای تن ِ تشنه اش ٬ تا در آن آرام گیرد ٬ اما می ترسید

از تن ِآلوده اش ٬ از تن ِ گناهکارش ٬ از رسوایی و از تعفن ِ .......    .

گودال به غایت عمیق شد ٬ آن قدر که تمام خون ِ سیاه و کثیف اش را موقع بریدن رگ و پی اش

می توانست در گودال پنهان کند  از بیم ِ رسوایی.

قلم تراش دو تیغه اش را باز کرد

یاد ِ سال های غریب ِ جوانی اش افتاد

یاد استاد ِ مرحوم اش ٬ و گرمی دستانش در آخرین دیدار

یاد حرف هایش که میگفت :

" مراقب باش ٬ تیز است ٬ تیز ٬ نمی ُ برد٬ قطع می کند"

گویی بعد از مرگ او بود که تمام زندگی اش دگرگون شد.

در یک آن آرام گرفت ٬ شاید روح پاک و شریف استاد در حیاط خانه او را از این  َ شر منصرف کرده بود.

 اندکی تامل کرد ٬ شانه هایش سنگین  و با وقار تکان میخورد ......

کاغذی را برداشت و یادداشت هایی را روی آن روان کرد .

خاطراتش بود .

خاطرات  ِ همین چند ماه اخیر٬ از عشق ٬ سرگشتگی ٬ از .......  فقط می نوشت.

کاغذ را دوتاکرد و با احترام ِ خاصی در گودال گذاشت و به شکلی آیینی ٬  با دستانش خاک می ریخت

 بر روی خاطراتش خاک می ریخت

وجودی از خودش را  دفن می کرد .

می ترسید

مبادا

نفرت

جای عشق را

بگیرد .

دیوانه وار به نماز ایستاد

بی وضو

می ترسید٬

از نفرت ِ بعد از عشق  می لرزید.

                                                                  بامداد ِ  ۵ / مهر/ ۸۷ 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:48  توسط تسلیم خاک   | 

 

روز بر سنگ فرش های مشرق زمین

و شب بر رواق ِ مغرب زمین ٬ دوره می کنیم کتاب های آسمانی را .

ما٬  در عدم

صدا هایمان در حد نجوا بود

برای سلاخی ِ تازه ایی از

هجا به هجای واژه ی مطرود شده ی انسانیت.

نه  "انسان دوستان جدید "

و نه ٬ فلسفه ی اثباتی ناتورالیسم

هیچکدام !

انسان از

نساء است و

نساء از انسان گرفته شد.

و اینگونه

ما عشق  را

در پسامد  ِ ثکص  ِ فانتزی

خواهرن مان با روسپیان مشرق زمین

بارور شده یافتیم.

       .........

راستش از  تو چه پنهان

عقم گرفته !

از راز آفرینش ام٬ از ازل تا ابد ٬

حتی از اولین هم - خوابگی ام

با ابلیس ....

این ها برایم رهایی نمیشود

من رهایی می خواهم

دارو خانه ها ی شهرم

داروی  ِ رهایی ندارد

حکم  ِ شرعی استعمال داروی رهایی

در این شب ها  چیست ؟!

کسی می داند؟!

افکارم در نواسان است

در غثیان است ٬ و مغزم روی تخت های تک نفره ی اتاق تشریح

عریان ِ ٬ عریان .

درمان تمام این ها  َقذف است

پس قی خواهم کرد

ته مانده ی ماده - گی ام را

تا  همچنان پنهان کنم هویت ام را

 تا شاید

عنان کنم

انسانیت را .

                                                               ( با سپاس از حامد )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:29  توسط تسلیم خاک   | 

  دروغ بودم ٬

شاید٬ نطفه ی طفیلی ام  را با دروغ بسته بودند

نمیدانم !؟

دروغ میگفتم که حالم خوب است

اما به ری را حقیقتش را گفتم

"که حال٬ من خوب است اما ٬ تو باورنکن !"

ری را ٬ مرا که گم شده ای در دست باد بودم از ازل

در خانه اش پناه داد

و با شعر حرف های باکره ی  ستاره ی دنباله دار

تا عرش آسمان رفتیم 

که هبوط بی هیچ حوایی

سهم همیشگی مان بود

در طنزی  ِ سیاه.

ذهن نا آرامم با ترواشات ذهنی بیمار بود

که به آرامش نسبی رسید و

روح هرجایی ام با عفریته های او

تبانی کردند

تا بار دیگر

در چشمان بیدار

زنان جهان

رهایی ام  را

فریاد زنم .

و القصه

  َجفّ الَقلم

که شد غایت سرکشی ام

تا زوال بندگی ام  ..... 

 و حکایت

نیمه ی پنهانم

که  شماره  ی شناسنامه ی هر دوی مان

صفر بود !

 پ ن: دلم میخواست بهتر از اینی که هست در وصف الحال دوستان افلاکی ام سخن میگفتم .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:33  توسط تسلیم خاک   | 

 

  ۱

چگونه بهار در من

آبستن عشقی خالصانه میتوانست باشد ,

وقتی که

 دلت در پی خواهش  ِ تن  در من هبوط  کرد !

 

۲

دستانم

با دستان کدام غریبه

همسایگی داشت

که

این روزها علف هایی هرز

درو میکنم ٬

آیینه ها هیچ گاه دروغ نمی گویند .

تمام زمزمه هایشان

از همخوابگی  شیث

با حوا

بارور بود !

 

۳

 

من ٬

با همه  فرق میکردم …..

اما

این فرق کردن ها

دلیل  ِ محکمی نبود

برای خوب  بودن  ِ  من !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:11  توسط تسلیم خاک   | 

 

 آن نیمه ام را

کجا جا گذاشته ام که  نمی یابمش ؟!

هر روز و هر شب

دور و دورتر می شوم ٬

از آن  ِ خودم

آن  ِ  واقعی ام

آن  ِ  .....   .

داستان  ِ تکراری خلقت ٬ تکرار  میشود

 که حِصّه ام  از خلقت

اِهبِط  بود

همچون پدر که نزول کرد بر سر کوه سر َ ندیب

و مادر بر   َجدّه

 پدر همانجا بود که بی خویشتن دید خود را

بی هیچ   ُحلّه و ُحلّی 

 و می دوید

که شرم از خالق داشت

و من ٬

شرم از خویشتن

که چگونه هبوط کردم بر چار چوب این اتاق

نزولی افقی

یا سقوطی تحمیلی

اینجا دیگر توبه ایی پذیرفته نخواهد شد

و بازگشتی در کار نخواهد بود.

جسمم را به انحصار انتحاری

 در اتاق فرامیخوانم

و روحم را به آزادی علنی ٬

که٬  امتزاج مان خطایی فاحش بود

که ٬ حلالت باشد آزادی

که ٬ من بد نام  ِ ننگ  ِ تو شدم.

       ............

روح که جسم را آزار میدهد

و جسم روح را

و من

واژه ها را٬

پس ناگزیز می شوم این صفحه ی سیاه را

عبث تر از

خلقتم  ( صرفا " خلقت  ِ شخص خودم )

رها کنم که نا تمام ماندم !

 پ ن: یک سال از نیمه شب بعد از هبوط تن گذشت . 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:29  توسط تسلیم خاک   | 

 

 خسته شده بود، ازهمه چي

بيشتر از همه ،  از خودش

مي خواست تغيير كنه

 مي خواست  واسه همه غريبه و ناشناس باشه .

با يه جراح پلاستيك مشورت كرد  ....

دلش مي خواست بيست سال جوون تر شه .

          ........

ديگه كسي اونو نمي شناخت

ديگه كسي مزاحمش نمي شد،  زيادي تغيير كرده  بود

درست مثل  ِ يه دختر بچه ي  سه ساله !

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:38  توسط تسلیم خاک   |